تبليغاتX
خانم یوگی و آقای گوفی






























خانم یوگی و آقای گوفی

خاطرات روزانه

۴شنبه گوفی کلی سورپرایز های با نمک داشت واسم ... یکیش هم گوجه سبزززز بود . ۵شنبه صبح رفتیم استخر بعدش هم ناهار رفتیم بناب که خیلی مزه داد . بعد رفتیم گیشا و یک انگشتر سواچ گرفتیم واسه خواهر گوفی که روز زن بهش بدیم با اینکه کوچولوا اما خوب نمیشد چیزی نگرفت واسه مامان گوفی هم از منگو یک بلوز گرفته بودم . بعدش رفتیم نمایشگاه گل و گیاه که قشنگ بود . شب هم تولد شوهر خواهرم بود که رفتیم خونشون و خوش گذشت .

جمعه صبح بعد از یک صبحانه دبش گوفی ساز اماده شدیم و واسه ناهار رفتیم کرچ دیدن مامان اینهای گوفی .البته عصرش من و گوفی سر هیچ و پوچ باهم یک گرد و خاکی کردیم که البته زود هوا افتابی شد :))

شنبه هم من صبح رفتم کادو مامی رو خریدم گردنبد و گوشواره . بعدش رفتم سید خندان یک سری خرده ریز گرفتم . بعد هم رفتم کادوی مادر بزرگم رو گرفتم . ناهار هم پیش مامی بودم . عصر رفتم شیرینی هم خریدم . شام همه خونه مامی اینها جمع شدیم .

راستی اینترنت خونه هم وصل شد و من الان از خونه دارم اپ میکنم :)

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط یوگی |

از اونجایی که من اصلا نمیتونم ناراحتیم رو پنهون کنم و توی دلم نگه دارم به گوفی زنگ زدم و گفتم حرفش منو ناراحت کرد . نمیدونم این اخلاقم خوبه یا بد اما اصلا نمیتونم جور دیگه ای رفتار کنم . اگر از کسی ناراحت بشم سریع بهش میگم و خودمو خلاص میکنم . خیلی خوب شد بعدش دیگه راحت شدم .حالا ببینم چیکار میکنه خوشحالم که گوفی این هفته که من نبودم کارهایی رو که باید انجام میداد رو انجام داد . رک حمام وصل شد . اینه قدی اتاق خریده شد و وصل شد . م ا ه و ا ر ه نصب شد . اینترنت راه افتاد . فقط مونده صندلی اتاق و یکسری گلدون واسه خونه . که نمیدونم کی انجام میشه . امروز میام خونه . و فردا هم صبح استخر و شب هم خونه خواهرم تولد همسرش دعوتیم . جمغه هم که یک سر کرج میریم . دیگه برنامه خاص دیگه ای نداریم تا بینم چی پیش میاد . 

همین جوری نوشت : یک وقتهایی فکر میکنیم کارهایی که واسه نزدیکهامون میکنیم کارهای خیلی بزرگین و همین طور کارهایی که اونها واسه ما انجام میدن ..اما بعدش یک نگاه میاندازی به دور و برت و میبینی کسایی که فکرش رو نمیکنی کارهای خیلی بزرگتری واسه نزدیکهاشون و کسایی که دوستشون دارن انجام میدن !

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط یوگی |

از یک چیز گوفی خوشم نمیاد ! اونم اینکه کادویی نمیخره که من ندونم یعنی سورپرایز نمیکنه ! یا اگرم میکنه کم اینکار رو میکنه . قبلا میگفتم که ایرادی نداره ما همش باهمیم هم سرکار و هم خونه . اون موقع که جنوب بودیم اما بازهم اینجوریه ! از روز اول هم واسه تولدم هی گفت چی بخرم چی بخرم ! الان هم همینو میگه ! به من چه چی بخری .خوب یک چیزی بخر . بالاخره باید اینقدر حواست جمع باشه که بدونی من چی دوست دارم و سلیقم چیه . بعدشم به من چه چقدر میخوای پول بدی ! اینها رو که نباید به من بگی اخه !:( من از دستت چیکار کنم :( الان کلی حرصم گرفته ازش .اصلا دوست ندارم سر کادویی که قراره بگیرم حرف بزنم . بعدشم حالا خوبه من ادم سخت گیری نیستم و از هرچی ذوق میکنم اگر برعکس بودم که دیگه  هیچی . کلا الان یوگی بداخلاقی شدم از دست این پسر .  ربطی هم به پولش نداره ها ! البته اصلا تحمل اینکه گل تنها کادو بگیرم هم ندارما

حالا برم سر کادوی مامی و مامان گوفی .. واسه مامان گوفی که از دبی یک بلوز خوشگل خریدم . اما واسه مامی باید برم یک چیز شخصی بخرم با خواهرم هم باید مشورت کنم شاید ۲ نفری بخریم . پول داده بود واسش کلی بلوز و تونیک خریدم . نمیدونم حالا چی بگیرم :(

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط یوگی |

دیروز عصر رفتم هتل و نشستم به دیدن تلویزیون . اونجا اینترنت نداره واسه همین تنها تفریحش تلویزیونه که چند تا کانال هم از ما ه و ا ر ه داره . بعدش دیدم یک اس ام اس اومد از مامی . همیشه اس ام اس های خیلی ناز و عاشقانه ای واسم میفرسته احوالم رو پرسیده بود و کلی لوسم کرده بود . مامی کلا مامان جدیه و وقتی از اینکارا میکنه من کیف میکنم چون میدونم سیستمش اینجوری نیست . بعدش سریال گر ی ز انا  تو می رو دیدم و دیدم که توش یک پدر پارکینسون گرفته بود و دخترش خیلی ناراحت بود . اونوقت یاد این افتادم که مامی و بابا دیگه سنی ازشون گذشته و من میخوام پیششون باشم . اصلا نمیتونم تحمل کنم که مریض بشن و یا اینکه از دستشون بدم . واقعا نمیشه . من باید پیششون باشم . اونوقت اگه من از ایران برم و اونها نتونن پیشم بیان چی میشه؟ درست وقتی که به من احتیاج دارن و من باید پیششون باشم و ازشون تشکر کنم که بهترین پدر و مادری هستن که من تا حالا دیدم از همه نظر ... وای خدا من خیلی دوستشون دارم . اونها مهمترین ادمهای زندگی منن .
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط یوگی |

دیروز صبح اومدن جنوب و عصر هم رفتم هتل چون کلید خونه رو تحویل داده بودم . هتلش بد نیست . خوب هم نیست . من که غش کردم از خستگی ساعت حدود ۱۱:۳۰ اینها بیدار شدم و تا ۲ فیلم دیدم بعدش باز خوابیدم تا ۶ صبح .

توی روزهایی که خونه بودم . کلی اشپزی کردم و واسه بار اول قیمه درست کردم ! به نظرم خوب شد . استخر هم رفتم اما ماساژ وقت نشد . خرید هم که فعلا حسابی پر و پیمونم و حالا حالا ها قصدش رو ندارم .

قضیه کارم هم احتمالا دیگه تمومه و فعلا خبری از کار نیست !

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط یوگی |

خوب بیام خبرهای جدید رو بدم . تولد خواهر گوفی بود چند روز پیش من و گوفی هم سورپرایزش کردیم و یک سفر دبی مهمونش کردیم البته من هم سورپرایز شدم دیگه ! چون من و اون ۲ نفری رفتیم . خیلییی خوش گذشت . همه پول هتل و پرواز و ناهار و شام و تور سافاری و کرایه ماشین و اینها هم من حساب کردم و اون فقط پول واسه خریدش اورد . خلاصه ۲شنبه برادر گوفی خواهر گوفی رو اورد خونه ما . و بعد از ۲و۳ ماه خونه ما رو دید البته بدون جاری ! خلاصه من و خواهر گوفی وسایلمون رو اماده کردیم و صبح ۳ شنبه هم گوفی رسوندمون فرودگاه . بعد از کارهای پرواز رفتیم و یک صبحانه دبش به بدن زدیم . بعدشم سوار هواپیما شدیم و حدود ۱۰ صبح دبی بودیم . از اونجا هم هتل و خریددددددددد . خیلی خوب بود . گرون بود اونم بخاطر ارزش پول ما وگرنه قیتهاشون مثل قبل بود. تهران هم الان خیلی گرون شده . ناهار ها رو هم توی مرکز خریدها میخوردیم . روز اول رفتیم دبی مال . فرداش رفتیم خدود ۱و۲ ساعت مرکز خرید الغریر که خیلی نزدیک هتل بود و پیاده رفتیم بعدش هم مرکاتو چون میخواستم اونجا رو ببینه  اخه مرکز خرید خوشگلیه . عصر هم سافاری . فرداش هم سیتی سنتر تا ۳و۴ بودیم که پول ها تموم شد و نشد باز بریم دبی مال . اومدیم هتل و از اونجا رفتیم مدینه الجمیرا که خیلی قشنگ بود و منم تا حالا اونجا رو نرفته بودم . جمعه صبح هم برگشتیم . خلاصه همه چیز خوب بود و جای همتون خالی :*
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط یوگی |

سلام من باز اومدم .... این هفته جنوبم یک هفته هم توی خرداد میام و دیگه تموم !

اینترنت خونه هنوز وصل نشده و این مخابرات کارش انجام نشده وگرنه مودم و همه چیز درسته :)

الان میام میخونمتون و با خبر های جدید آپ میکنم :)

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط یوگی |

انگاه که دوست داری بوقت غم کسی به یادت باشد...
به یاد من باش که من همواره به یادت هستم…
شاید آرامشی باشم ، هرچند ، ساده و کوتاه

امروز میام تهران . دلم واسه گوفی خیلی تنگ شده . الان کلید خونه ای که ۴ سال اونجا بودم رو تحویل دادم و همه وسایلم هم برداشتم ... وای واقعا حس بدیه . از شدت دلتنگی از اینکه باره بعد اگر و اگر بیام باید برم هتل ... ناراحتم میکنه . اما بازهم میگم همه اینها جمع میشن و مجموعشون میشه زندگی .

خوب باید از موضوع بعدی که ناراحتم میکنه هم حرف بزنم که کلا اول این پست بشه غرنامه :))))

اصلا دوست ندارم جاری محترم و همسرشون بیان خونمون و به همه جا سرک بکشن و خودشون هم شام مهمون کنن و اقعا انرژی منفی هر دوشون رو از دور حس میکتم اونم شدید ! خدا به خیر کنه . یکی از جسن های رفتن اینه که ادم از این سر تو کارش بودن راحت میشه و این انرژی از روت برداشته میشه و البته شاید چیزهای دیگه جاش بیان اما خوب باید دید کفه ترازو چی میگه :)

خوب از همه اینها که بگذرم . کلی هوس عکس انداختن کردن بریم عکسهای جدید بگیریم . احساس میکنم خوبه که هوس های مختلف دارم چون اگه هوسی نداشته باشم یعنی روحیه ام خوب نیست:)

کلی فیلم جدید از همکارهام گرفتم که بشینم و ببینم . پریروز هم که مهرام در فینال تیم لبنانی رو برد و من کلی خوشحال شدم . خیلی حس خوبیه حس اینکه تیم کشورت برنده بشه .خوش به حال کشورهایی که تیمهاشون دایم میبرن :)

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط یوگی |

میدونین وقتی کوچولو بودم همیشه عاشق کارتونهای دیزنی بودم دوست داشتم منم زندگیم

 شبیهشون باشه وکلاشدیدا رویایی بودم البته هنوز هم رگه های زیادی ازش توی وجودم هست :

شاهزاده‌خانوم‌های بی‌دغدغه و زیبا با لباسهای فانتزی و زیبا ، که یه بوسه‌ی کوچیک از یه قورباغه،

سرنوشتشون رو برای همیشه تغییر می‌داد! شاهزاده‌های جذاب و عاشق‌پیشه، دروغ‌های شیرین،

رویاهای کودکانه... و الان که بزرگ شدم، هنوزم گاهی دلم می‌خواد به همون «خوش‌بختی» قهرمان‌های

کارتون های دیزنی باشم؛ دخترای لوس و ننر و موطلایی، که همه‌ی فکر و ذکرشون مردِ ‌جَوون و

مومشکی و خوش‌قیافه‌ایه که عاشقشون شده و داره از جون مایه می‌ذاره براشون،هر روز یک سورپرایز

جدید واسشون داره از شاخه های گل بگیر تا چیزهای گنده کلا تمام فکر و ذکر اون مرد جوون خوشحال

کردن دختر کارتونه و بالاخره هم بعد از یه سری کش و قوس فرمالیته و گریه‌زاری زیر بارون، دوتا کفتر

عاشق به هم می‌رسن و می‌فهمن بدون هم زندگی براشون غیرممکنه و بعد هم توی صحنه‌ی آخر،

هردو کنار دریا همدیگه رو بغل کردن و دوربین هی دورشون می‌چرخه و این ترانه هم پخش می‌شه و

تمام! هیچ غصه و دغدغه‌ای وجود نداره، نگرانی اینکه باید هزارجور ناراحتی روکه شاید هم خیلی عجیب

و غیر قابل فهم باشن رو بریزی توی خودت و اینکه در نهایت چقدر تنهایی، غصه‌ی اینکه کارات اصلن اون

جوری که توقعته پیش نمی‌ره،شرایطت ثابت نیست از هیچ چیز مطمئن نیستی نمیدونی میخوای بری

میخوای بمونی ‌‌٬‌‌ زندگی شلوغ و پر از استرس‌ت چقدر با رویاهای نوجَوونیت متفاوت از آب دراومده،

تنهایی، مشغله زیاد کاری و درسی و شخصی، نگرانی، اندوه..و بازهم آرزو داشتم زندگیم مثل

قهرمان‌های رویایی وفانتزی و کله‌پوک کارتونهای دیزنی باشه ... واقعا آرزو داشتم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط یوگی |

مرسییییی از همه .... خیلی خوشحالم که به نظرتون خونمون خوشگل اومد . البته عکسهای دیگه هم دارم که احتمالا امروز میزارم .

این هفته ۵ روز از گوفی دورم . من اومدم سر کار جنوب و اون تهرانه !تا ۴ شنبه عصر که برگردم. اخر هفته کلی برنامه دارم . استخر و ماساژ . ارایشگاه ابرو و رنگ ریشه و ناخنهام . اردیبهشت تولد خواهر گوفیه دوست دارم یک سورپرایز باحال براش داشته باشم امیدوارم جور بشه :)

هنوز خونمون م ا ه و ا ر ه و اینترنت نداریم امیدوارم خیلی زود اینم حل بشه . بعدشم کلی هوس های مختلف کردم

هوس یک رستوران باحال . هوس استخر . هوس یک خرید حسابی . ماساژ پیش افسانه . هوس دیدن سریال مورد علاقم . هوس ساحللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل کتاب خوندن و استراحت این مدلی .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط یوگی |


آخرين مطالب
» روز مادر مبارک
» روزانه
» روز زن
» روزانه
» روزانه
» مسافرت من و خواهر گوفی
» سلام گل گلی ها
» روزانه
» رویاهای فانتزی من :)
» روزانه
Design By : Pars Skin